تبليغاتX
محیا خانم و آقا محمد مهربونش
منوي اصلي وبلاگ
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
آر.اس.اس وبلاگ
مطالب تازه
اندوه
چه خبر؟

پوزش
چه قدر خوبه...
برای دوست عزیزم
سلام دوستان
عیدانه
عجب
سوسک!
سلام
توضیح
تولد محمد
بی حالی

انتخاب نام
آرشيو وبلاگ
تیر 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
طراح قالب
قالب بلاگفا

محیا خانم و آقا محمد مهربونش

روزانه های من و محمد

یا حی...

سلام...

این روزا حال خوبی ندارم....

مرگ غم انگیز قهرمان روح الله داداشی از یک طرف و رحلت آقای مهندسی کارشناس برنامه ی سمت خدا از طرف دیگه حسابی منو به هم ریخته....همیشه حساس بودم و الان حس می کنم حساسیتم چندین برابر شده...... به روح الله که فکر می کنم دیوانه میشم...خانوادش...برادرش...وای وای مادرش خوبه که زن و بچه نداشته بنده خدا وگرنه.....مصاحبه ی برادرشو که خوندم زار می زدم....محمد خیلی سعی داره آرومم کنه...مامانم...مادر شوهرم...همه سعی دارن جو رو عوض کنن ولی من از این اندوه بیرون نمیام....آخه واسم غیر قابل هضمه....انسانی زنده...قوی...با انگیزه ی حیات که شاید وجودش برای خیلیا ضروری باشه...بمیره...اونم چه مرگ دردناکی چه سرنوشت اسف باری........

بمیرم واسه محمدم که این روزا داره گریه و بغض منو تحمل می کنه و سعی داره آرومم کنه ولی من آروم نمیشم....حتی نمی ذارم محمد از خونه بیرون بره...مگر سرکار بخواد بره که دیگه چاره ایی نیست....می ترسم...می ترسم... تا بره و برگرده صد بار بهش زنگ می زنم...اگه ۲ دقیقه فقط ۲ دقیقه دیر کنه پریشان میشم اونم چه پریشانیییییییییییییی....

وقتی خبر روح الله داداشی رو فهمیدم و کلی ناراحت شدم و اشکم مثل سیل جاری بود محمد سعی داشت ارومم کنه...می گفت محیا جان...خانمی ترو خدا آروم باش به فکر خودت باش...نازنین زهرا..آروم باش....خب خدایش بیامرزد ما چی کار می تونیم بکنیم؟ منم با ناله گفتم آخه این بیچاره حقش نبود...نبود به خدا...واسه آرمانی مرد؟ در حال خدمت مرد؟ فداکاری کرد؟؟؟ پس پلیس چی کارس؟؟؟ باید بشینه و تماشا کنه که مردم بی گناهی مثل این حروم بشن؟ بعد از خواب ناز بیدار شه و دنبال علت بگرده؟ اینم شد قانون؟ اینم شد جامعهههههههههههههه؟ می لرزیدم و اینا رو می گفتم....

بالاخره آروم تر شدم ولی اندوهی گریبانگیرم شده...اندوهی همراه با ترس و اضطراب....مامان معتقده عوارض بارداری هم در شدت این حالت بی تاثیر نیست .

+محمدم...مهربونم...خدا رو شکر که تو رو دارم...خودت می دونی که بعد از پدر و مادرم قهرمان زندگیم تو هستی عزیزم...چون می دونم یادداشت های وبلاگم رو می خونی بهت اطمینان میدم که الان سبک تر شدم...همیشه نوشتن سبکم می کنه

+دوستانم....بین رفتن و ماندن تردید دارم....فضای مجازی به نظرم خیلی ازار دهنده شده مخصوصا گویا وبلاگ متاهلا بیشتر در معرض بی انصافی و توهینه...آستانه ی تحملم یه خرده کم شده و به آرامش احتیاج دارم...اگه دیگه ننوشتم یه خبر خوب رو دریغ نمی کنم و اون انشاالله تولد دخترکمه....

التماس دعا....همچنان بهتون سر می زنم 

یا علی


نوشته شده در پنجشنبه 30 تیر1390ساعت توسط محیا |
- این روزا خیلی کارای خنده دار انجام میدم! حواسم پرته حسابی...

دیروز شبکه ی ۴ یه برنامه ی طنز پخش می کرد و من و محمد تماشا می کردیم.. قیافه ی یکی از اون طنز پردازا خیلی واسم آشنا بود:

محمد این کی بود؟؟؟ اااااااااه! اسمش نوک زبونمه هاااااا

- عزیزم یه لحظه صبر کن منم یادم رفته!

-خسته نباشی! آآآآآهاااااااااان فهمیدیم آلی وودن!

و بعد شلیک خنده ی محمدم بود که به گوش می رسید...

-خانمی منظورت وودی آلنه دیگه؟!

و تپق هایی از این قبیل خنده دار!

قرار بود از این مدت بگم که چه اتفاقایی افتاد: بیشترش که به درس خوندن گذشت...بلافاصله بعد از امتحانات میان ترم پایان ترم شروع شد...به عبارتی تا دقیقه ی نود امتحان میان ترم دادیم... به پزشک و سونوگرافی هم مراجعه کردیم که شکر خدا همه چیز طبیعی بود نگران این بودم که چرا بچه اینقدر جنب و جوش داره و خودشو به در و دیوار می کوبه! که خانم دکتر گفتن طبیعیه...شیطونه دیگه!

اتاق توت فرنگی خوشگل من حاضره...بابایی تخت و کمدشو اورد منزل خودمون...اتاق رو کاغذ دیواری زدیم به رنگ پرده ها....صورتی ملایم با طرح خرس های خوشگل.....

وسایلش رو توی کمد چیدیم....یه گهواره هم خریدیم برای توی اتاق خودمون....تور قشنگی بهش وصله...اینقدر سرویس خواب بچه م دوست داشتنیه که گاهی هوس می کنم نی نی بشم!

چند دست رخت خواب هم توسط مامان بزرگای مهربون دوخته شد...وااااای نمی دونستم اگه روزی بچه دار شم اینقدر همه واسش به تکاپو میوفتن...!

از ششم خرداد بگم که تولد ۲۱ سالگی مامان محیا بود....محمدم غافلگیرم حسابی...همه ی کارا رو قایمکی انجام داده بود...سفارش کیک و دعوت مهمون و ... خیلی خوش گذشت جای شما خالی....

از روزهای وحشتناک امتحانا بگم...شب تا صبح بیدار می موندم...درس می خوندم...استرس کشیدم. آقا ی مهربونم هم پا به پام بیدار می موند...قهوه..چای...میوه...انرژی مثبت! گاهی ازم درس می پرسید! روزایی که دو تا امتحان داشتم مرخصی می گرفت و بین دو امتحان میومد بهم سر می زد و ناهار میورد...آخی! چقدر خوبی مهربونم....

حرف که زیاده....امیدوارم خسته تون نکرده باشم


نوشته شده در چهارشنبه 22 تیر1390ساعت توسط محیا |
سلام سلام

ما اومدیم!

وای وای وای چه گرد و خاکی گرفته اینجا! خیلی وقته ننوشتم دلیلشم این بود که کامپیوتر دلبندمون بیمارستان تشریف داشت و خودمم درگیر امتحانا بودم که حدودا یک هفته ایی هست به پایان رسیدن...

چقدر دلم واسه اینجا تنگ شده بود...از محمد خواستم اگه بشه کامپیوتر رو زودتر تحویل بگیریم که همه ی تلاششو کرد و من الان در خدمت شما هستم...

خوبیم الحمد لله و نازنین زهرا ی گلمم حسابی بزرگ شده و البته فضول! ۲ ماه و نیم دیگه مونده...خیلی بی تاب دیدنشم

انشاالله بر می گردم و سر فرصت رویداد های این مدت رو تعریف می کنم...

فعلا با اجازه


نوشته شده در شنبه 18 تیر1390ساعت توسط محیا |
دوستانم...

هر چی سعی می کنم نمی تونم برای بعضی از شما کامنت بذارم..کد امنیتی باز نمیشه

امیدوارم زودتر درست بشه...منم باز سعی می کنم


نوشته شده در جمعه 23 اردیبهشت1390ساعت توسط محیا |
بفرمایید!

با همون رمز قبلی...

صرفا حرفا ی منه به همسرم...و مطالعه ی اون کاملا اختیاریه


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 15 اردیبهشت1390ساعت توسط محیا |
حذف شد.


نوشته شده در یکشنبه 4 اردیبهشت1390ساعت توسط محیا |
امیدوارم که حال همه خوب باشه

ما هم خوبیم الحمدلله....

فقط من یه ذره خستم . اندکی بی حوصله شدم و خیلی نگرانم.

حال نازنین زهرام خوبه خدا رو شکر ولی من نمی تونم استرس رو از خودم دور کنم...

محمدم عقیده داره که باید بیشتر به تغذیم برسم ولی اصلا اشتها ندارم

طفلکی دنبالم راه میوفته تا یه ذره غذا بهم بده!

میره جگر می خره با اینکه دوست ندارم ولی دستشو رد نمی کنم..

مامان خودم و مامان محمدم قرار گذاشتن هر روز یه غذای مقوی تهیه کنن که من جون بگیرم! میگن خیلی ضعیف شدی. خلاصه همه توی زحمت افتادن

همسر مهربونم ساعت از ۱۰ شب که می گذره فرمان میده که: محیا خانم دیگه کافیه. هر چی از صبح تا حالا درس خوندی و کار کردی و ... کافیه...بیا بشین پیش من که دلم واست یه ذره شده!!!

منم اطاعت می کنم و میرم میشم کنارش...میوه پوست می گیره و آجیل می خوریم و حرف میزنیم و محمدم کلی دلداریم میده. کلی انرژی مثبت میده....بعضی وقتا هم با هم میریم پارک و قدم میزنیم و بستنی می خوریم....نمی دونم چرا به هله هوله خیلی علاقه مند شدم...یعنی انواع خرت و پرت رو به غذا ترجیح میدم...از لواشک و قره قوروت و انواع ترشی گرفته تا بستنی و شکلات و پاستیل! دیگه علاوه بر خودم محمد هم به این چیزا علاقه مند شده و بعضی شبا میشینیم و ۱۰ تا لواشک می خوریم!

- دیروز با مامان و محمد رفتیم پاساژی که مختص لباس و وسایل نوزاده...خیلی خوب بود...جدای از همه ی سختی ها و دلهره هاش خیلی حس ناب و شیرینیه..انشاالله هر که در آرزوی فرزنده زودتر به خواستش برسه....

واسه ی نازنینم یه سر همی گرفتیم به رنگ نارنجی ملایم و یه پیراهن کوچولو که واسه ی ۴-۵ ماهگیش مناسبه( بابا محمدش اصرار داشت!) و چند تا تاپ و شلوار و پیشبند و کلاه های کوچولو و رویایی!

و اضافه می کنم! یه ست شیشه شیر و پستونک و دندون گیر و جوراب های کوچولو و یه پتوی بسیار بسیار نرم به رنگ سبز ملایم.......

مامان مهربونم هم چند تا عروسک کوچولوی موزیکال که از جنس نوعی پلاستیک مخصوص هستن و برای نی نی ها مناسبن انتخاب کردن و یه آویز ماه و ستاره های درخشان که آویزون کنیم بالای تخت خوابش! ای جانم...الهی مامانی فدات بشه قشنگم

تخت و کمد رو هم از منزل مامان اینا منتقل کردیم به اتاق دخترکم و این خرده ریزهایی رو که می خریم توی کمدش جا میدیم... البته هنوز وان حمامش و چند وسیله ی دیگه منزل مامانم هستن که اونا رو هم انشاالله به زودی میاریم....از اون طرف هم مامان بزرگ خودم داره لباس میبافه( به رنگ لیمویی) و کلا هر کس به یه نحوی در تکاپو هست واسه این فسقلی ما!

ببخشید که این پست ما اینقدر طولانی شد...شاید دیگه نیام یا خیلی دیر بیام...کارای زیادی واسه انجام داریم و خیلی خسته میشم... محمدم معترض میشه که چرا اینقدر خودمو خسته می کنم و استراحتم باید بیشتر باشه.

ممنون که سر می زنید و با نظرات قشنگتون ما رو شرمنده می کنید


نوشته شده در دوشنبه 29 فروردین1390ساعت توسط محیا |
هووووووووووووووووووووف بالاخره تونستم بیام!

سلام دوستانم.. حالتون خوبه؟ دیگه کلیشه ایی شد بسکه سال نو رو تبریک گفتیم ولی با این حال سال نو مبارک! البته با تاخیر....

عید قشنگی داشتیم....لحظه ی سال تحویل خیلی برامون زیبا بود....و البته خنده دار! محمدم طفلک خیلی خوابش میومد...فرستادمش دوش بگیره بعدم یه نسکافه واسش حاضر کردم که خواب از سرش بپره!

امسال حسابی غافلگیر شدم توسط آقا محمد و یه عیدی منحصر به فرد دریافت کردم! البته عیدی اصلی چیز دیگه ایی بود.....

یه طوطی! یه طوطی سبز خوشگل و با مزه! چیزی که همیشه آرزوشو داشتم

الان روزایی که تنها هستم حسابی باهاش سرگرمم. نازنین زهرای قشنگمونم روز به روز بزرگتر و شیطون تر میشه...الحمدلله حالش خوبه خوبه

این روزا داریم اطاقشو رو به راه می کنیم و علاوه بر خودمون پدر مادرمون هم درگیر شدن. روز دوم عید مامان بابا ها تشریف آوردن و خونه ی ما رو منور کردن. وقتی دیدن اطاق بچه نیمه تمامه کمر همت بستن و تا حدودی درستش کردن....منم هر چی اصرار می کردم که آخه مثلا شما اومدین عید دیدنی...قبول نمی کردن! آخ که چقدر عزیزه نوه

خلاصه بهشون گفتم این عید دیدنی اصلا قبول نبود و باید دوباره بیاین.... روز چهارم برای نهار دعوتشون کردیم که اقا محمد مهربونم زحمت کشید و خیلی به من کمک کرد.

تمام روزای عید یا مهمون داشتیم یا مهمونی دعوت بودیم. ولی روز ۶ رو از همه معذرت خواهی کردیم و واسه خودمون رفتیم یه منطقه ی عملیاتی به نام کرخه....یادمان شهدای کرخه...زیبا بود و لازم...لازم داشتیم همچین دیداری رو...اشک هایی ریختیم که شاید کمی به خود بیایم...خیلی دلم می خواست بیشتر بمونم ولی با توجه به وضعیتم محمد اصرار داشت که برگردیم...اونجا واسم یه چفیه خرید که به جای روسری سرم کردم و ازم عکس گرفت کنار تانک! عکس زیبایی شده...فداش بشم محمدم خیلی احساساتی شده بود تا حالا ندیده بودم اینجوری اشک بریزه....اشکاش سینه مو می سوزوند....از چشمای نمدار و قشنگش عکس گرفتم...جاتون خالی خیلی هنری شده! من که خیلی دوسش دارم

القصه با وجود تمام مهمانی ها و گردش رفتنا...یادمان شهدا لطف دیگه ایی داشت یه رود زیبا هم داشت اون منطقه....کنارش که ایستادیم نسیم خنکی می وزید....یادش بخیر


محمدم تازگی ها یه چیز جدید یاد گرفته! با ریتم زیبایی میگه: بیمار خنده هاتم..بیشتر بخند بیشتر بخند از علیرضا قربانی یاد گرفته...خواننده ی توانای تیتراژ مدار صفر درجه و چند سریال دیگه

ایدکم الله


نوشته شده در سه شنبه 16 فروردین1390ساعت توسط محیا |
آقا محمد که از اداره برگشت واسش چای بردم و نشستیم به گپ زدن...از هر دری سخنی و ....

محمد گفت که محیا راستی یه چیزی واست تعریف کنم...

گفت آقای فلانی....اسمشو شنیدی حتما....توی ادارمونه و ...

گفتم: بله اسمشو شنیدم ولی ندیدم...نمی دونم کدومه..چون در ردیف دوستای صمیمیت نیست و رفت و آمدم که نداریم...

گفت: بنده خدا امروز حسابی غمگین بود...بیش از هر وقت دیگه ایی

جریان از این قراره که این آقا از سالهای پیش شغل آزاد داشته و البته پر درآمد...وقتی مجرد بوده میره مشهد زیارت امام رضا(ع) اونجا یه دختر خانم رو با پدرش می بینه و خلاصه با یه نگاه شیفته ی دختره میشه...همونجا ازش خواستگاری می کنه! هر چی پدر دختره میگه که عزیز من! ما که همو نمی شناسیم و فلان وفلان.... این آقا پاشو می کنه توی یه کفش که حتما باید همینجا عقد کنیم و من با زنم مشهد رو ترک کنم و گویا از شرایط مالی فوق العادش حرف می زنه و پدر و دختر رو راضی می کنه...همونجا عقد می کنن! مسخرست واقعا! نه شناختی نه تحقیقی......هیچی و هیچی تنها بر اساس ظاهر!

محمد تعریف می کرد که اونا الان یه پسر دارن که دبستانیه...و مادرش خیلی واسشون مشکل سازه...گویا از در هر شهر ایران قوم  و خویش داره...این آقای فلانی میگه که خانم هر روز یه شهره واسه خودش! یهو غیب میشه بعد زنگ می زنه میگه من رفتم قم پیش خواهرم یا کرمانشاه یا اراک یا...

محمد این قسمتو که تعریف کرد واقعا چشام گرد شد: گفت که این خانم چند وقت پیش از شوهرش می خواد که واسش طلا بخره...آقا هم میبره واسش ۱۵ میلیون طلا می خره و چند روز بعد خانم یکی از سینه ریزاشو که ۴ میلیون قیمتش بوده ور میداره هدیه میده به دختر خالش!!!

و کلی مشکلات عجیب و غریب دیگه.....

اگه این آقای محترم کمی صبر داشت و کمی تامل می کرد و قبل از ازدواج از شرایط دختر و حالات عجیبش با خبر میشد شاید می تونست تصمیم گیری درستی داشته باشه و الان اینطور گرفتار و عصبی نشه....محمد می گفت بنده ی خدا دیگه داره کم میاره............

واسش دعا می کنیم...واسه ی خودش....زنش.....و فرزند بی گناهش که این وسط قربانی بی فکری پدر و مادرش شده


نوشته شده در یکشنبه 22 اسفند1389ساعت توسط محیا |
گاهی وقتا اتفاقای کوچیک و البته عجیبی میوفته که آدم رو بسیار متعجب می کنه! و البته باعث میشه چیزهای جدیدی رو در مورد شریک زندگیت بدونی که در خفایا و زوایای ذهنت نمی گنجه

برای مثال: دیشب بعد از انجام کارای منزل و کارای دانشگاه و امور اداری آقا محمد جانم حدود ساعت ۳ تصمیم گرفتیم که بخوابیم...

محمد حسابی خواب آلود بود و روی مبل لم داده بود و چرت می زد منم رفتم که مسواک بزنم که دیدم یه سوسک سیاه نه چندان بزرگ- نمی دونم از کجا؟- سر و کله ش پیدا شده و واسه خودش رژه می رفت! من از سوسک نمی ترسم ولی چون از حضور ناگهانی آقا سوسکه یا خانم سوسکه! حسابی تعجب کرده بودم با صدای بلند گفتم: واااااااااای این سوسکه از کجا پیداش شد؟!!!

محمد مثل برق گرفته ها پرید و گفت: چییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی؟ سووووووووسک؟

گفتم آره بیا بندازش بیرون من دلم نمیاد بکشمش

گفت: محیا جان...جان محمد خودت یه کاریش کن! من از سوسک.............

گفتم: می ترسیییییییییییییییییییییی؟

گفت: نه...نمی ترسم ولی......

یکی از اون نگاه های عاقل اندر سفیه مو نثارش کردم!

گفت: خب چرا! می ترسم...! البته بیشتر چندشم میشه! خیلی از سوسک بدم میاد

خلاصه در اثنای گفت و گوی ما سوسکه هم فلنگو بست و در رفت....

ولی من یه ریز داشتم می خندیدم... تا حالا دیده بودم که خانما از سوسک وحشت دارن و حالا می بینم مرد منم از سوسک می ترسه! نه ببخشید بدش میاد!

صبح که مادر شوهرم برای احوالپرسی از ما تماس گرفتن جریان دیشب رو واسشون تعریف کردم و کلی خندیدیم....گفت به به! چشمم روشن! این محمد پاک آبروی ما رو برد

گفتم : مامان جان شاید این ترسش ریشه داشته باشه

گفتن که آره همینطوره....وقتی ۵-۶ ساله بوده یه روز از خواب پا میشه میبینه یه سوسک بزرگ در حال رد شدن از روی دستشه! دیگه جیغ و داد می کنه و از اون به بعد یه حالت انزجار و تنفری از این موجود خبیث پیدا می کنه

تاج سرم! از این به بعد همه ی سوسکای دنیا رو به خاطر تو تارو مار می کنم


نوشته شده در پنجشنبه 19 اسفند1389ساعت توسط محیا |
درباره وبلاگ

مامان محیا و بابا محمد در انتظار تولد نازنین زهرای قشنگشون هستن
مامان محیا دلش می خواد دخترکش این شکلی باشه...

لينك دوستان
ليلي و مجنون قرن21
عاشقانه هاي من و مستر نفس
لیلا جان
هبه رضوي
مامان زهرا و مريم گلي
من و آز و لوبيا
نفوذ كلام
مامان مريم كوچولو
مشهود
مرصاد
شاپرك
بهشت بقيع
دختر امروز
چاقي خوشبخت در آستانه ي تاهل
من يك عروس نمونه ام...
عشقولانه های من و شوشو
طعم باران
سیده زینب عزیز
محب عزیز
ره گذر
مامان زهرا و پارمین ناز نازی